«آشغانه ها»

اینجا:

٭ صفحه اصلي
٭ ايميل نويسنده
٭ موسیقی




٭ لوگوي وبلاگ

 

هم-سایه ها:

٭

گذشته‌ها:




کمک‌ها:



وبلاگهای دانشجویان







٭

بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم        همسایه‌ایم و خانه‌ی هم را ندیده‌ایم

اشک رازی‌است٬ لبخند رازی‌است٬ عشق رازی‌است ...
اشک آنروز لبخند عشقم بود ...


به یاد می‌آوری ؟ نمی‌دانم اما من فراموش نکرده‌ام. به تو نگاه می‌کردم ٬ برای تو شعر می‌خواندم و تو فقط می‌خندیدی و دیوانه خطابم می‌کردی. اما باور کن که من دیوانه نیستم. من گمشده‌ای هستم که در سیاهی کویر سرمازده‌ی دل خود کسی را جستجو می‌کند تا راز خود را برایش باز بگوید٬ اگر تو بودی ... اگر هنوز می‌توانستم برق تند نگاه‌هایت را حس کنم ...

و چه خوب می‌شد اگر ستاره‌ی وجود تو را هنوز در دستانم به عبادت می‌نشستم.

یادت می‌آید ؟! این آخرین شعرم بود ! وقتی برایت خواندم ٬ جوابم دادی - و تنها جوابی که در طول اینهمه سال به من دادی:

آب از دیار دریا٬
با مهر مادرانه٬
آهنگ خاک می‌کرد٬
بر گِرد خاک می‌گشت٬
گَرد ملال او را از چهره پاک می‌کرد٬
از خاکیان ندانم ٬ ساحل به او چه می‌گفت٬
کان موج نازپرورد٬ سر را به سنگ می‌زد ٬ خود را هلاک می‌کرد٬
خود را هلاک می‌کرد ...

و تو فقط گفتی: « پرواز را به خاطر بسپار که پرنده مردنی‌است. »

* * *


اشک؛ اشک است که در چشمان گود افتاده‌ام حلقه زده چون آینه‌ای نگاهم را از فراسوی افق وجود به درونم باز می‌گرداند و به اعماق قلبم می‌فرستد ....
خاطره‌ها٬ هر شب و هر روز٬ با هم ٬ چون دو دوست ٬ دست در دست هم ... اما خدایا تو خود شاهد باش که چه زود گذشت ....

چشمانت بسته و لبانت دیگر نمی‌خندند. نگاهت نیز دیگر مرا به بازی نمی‌گیرد. چرا ؟! مگر همین تو نبودی که چندی پیش در گوشه حیاط مدرسه از من قول گرفتی تا رازمان را به کسی نگوئیم ؟! و حقا که به وعده‌ات وفا کردی . دستانب بر روی سینه‌هایت در هم گره خورده‌اند . می‌دانم که رازمان را در آنجا حبس کرده‌ای . اما بلند شو ٬ نگاهم کن٬ و با من حرف بزن که من طاقت ندارم . اگر به تو نگویم عهدم را خواهم شکست ...

( و آنگاه خواهم گریست )

برخیز؛ بگذار به ریشه‌هایت برسم که من هنوز دورم از تو ای ستاره ای ستاره‌ی غریب٬
و من از اول اینرا می‌دانستم
که تو یکروز از کنار شب تنهایی من خواهی رفت٬
و مرا از خویش تهی خواهی ساخت ٬
و مرا چونان موجی افسرده و وامانده ز دریا تا آخر هستی٬
در میان خود گمگشته‌ام خواهی برد ...

و تو امروز دیگر رفتی ...

نه نگاهی نه کلامی و نه حتی یک خداحافظی٬ آخر تو را به خدایت سوگند به من بگو به کجا می‌روی و مرا به خاطر کدامین گناه در این دیار سیاه تنها می‌گذاری ؟
که من بی‌تو صدفی هستم مروارید از دست داده ٬ اگر بلند نمی‌شوی لااقل دستت را به من بده که دست‌های تو با من آشناست ! ای دیر یافته ! با تو ام بسان ابر که با طوفان ٬ بسان باران که با دریا و بسان پرنده که با جنگل سخن می‌گوید. من با تو حرف دارم .

چه بگویم که گفتنی‌ها را تو خود خوب می‌دانی. دستم بسته‌است و مانند گذشته تنها می‌توانم برایت شعر بخوانم :

یگانه دوست نمی‌بینی که ساحل‌ها چه خاموشند؟!
کنار کوچه‌ها دیگر گل لادن نمی‌روید
و دیگر برزگر ها شعر لیلی را نمی‌خوانند
حکایت‌های شیرین را نمی‌دانند
و در شب‌های مهتابی٬
صدایی جز هیاهوی مترسک‌ها نمی‌آید.
تمام کوچه ها دلتنگ دلتنگند ...

« خداحافظ تمام خاطرات قریه‌ی زیبا
دل من سخت غمگین است ... »




mohreh  ||  8:08 PM



٭

همسایه٬ باور کن هیچ‌گاه این‌گونه تا این حد٬ عاشق نزیسته‌ام ... حتی آنروز که به اعترافی دوباره متولد شدم گمان نمی‌بردم اینگونه زیستنی را چنین کوتاه تجربه کنم ...

همسایه کاش می‌دانستی ...



mohreh  ||  7:55 PM



٭

احساس گناه ... باز هم احساس گناه ...
نوشتنم اینجا بس است تا این احساس گناهم هست .

سکوتم از رضایت نیست ٬
دلم اهل شکایت نیست
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنهاتر نشه تنهایی ما ...



mohreh  ||  8:36 AM



٭

میدونی همسایه ... من تنهایم ... و این غربت بوی تو را می‌دهد ٬ هرگاه مست بیکس بودن میشوم ...



mohreh  ||  8:36 AM



٭

میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد
آره از عشق تو دیوونگی هم عالمی داره
آره از عشق تو مردن داره ...

اگر از عشق میشد قصه نوشت ٬
می‌شد از عشق تو نوشت ...



mohreh  ||  8:29 AM



٭

خاطره‌ها٬ خاطره‌ها٬ خاطره‌ها ... هر شب و هر روز ... باهم یا نزدیک یا دور ولی با هم ...

همسایه این خاطره‌ها وجودم را به آتش میکشند ... دلم با تو بودن را می‌خواهد ... با تو نفس کشیدن را ... با تو خندیدن را ... با تو گریستن را ... با تو زیستن را همسایه ...

آرام ندارد این دلم ... دلم را مرحمی از تلخی اشکم مینهم ولی٬ این خاطره‌ها را چه کنم که نمک به زخمم می‌پاشند !!

این خاطره‌ها تمام بودن منند ... نه ... که این خاطره‌ها تمام نبودن منند ...

همسایه دریا را دوست میداری ؟‌ زیر باران٬ کنار دریا ... روی ماسه‌های ساحل ...

این خاطره‌ها جان مرا به آتش میکشند ... کنار بازارچه محلمان ... گوشه‌ی حیاط مدرسه‌مان ...

نگاهت بلند است ... عزم سفر کرده‌ای ... سفر بخیر همسایه٬ سفر بخیر مسافر ...

ای مسافر !
ای جدا ناشدنی٬ گامت را آرامتر بردار٬
بگذار از اشک گذرگاهت را چراغان کنم.
آه که نمی‌دانی سفرت روح مرا به دو نیم می‌کند.
و شگفتا !
که زیستن با نیمی از روح تن را می‌فرساید.

بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را !
مسافر من آنگاه که می‌روی کمی هم واپس نگر باش٬
با من سخنی بگو.
مگذار به یکباره از پا درافتم٬ فراق را صاعقه وار بر نمی‌تابم٬
جدایی را لحظه به لحظه به من بیاموز٬
آرامتر بگذر.

تو هرگز مشایعت کننده نبوده‌ای تا بدانی وداع چه صعب است.
وداع٬
طوفان می‌آفریند.
اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی‌شنوی٬
باران هنگام طوفان را که می‌بینی.
آری ٬
باران اشک بی‌طاقتم را که می‌نگری !!



mohreh  ||  3:02 AM



٭ باز امشب گریستم٬ گریستم٬ گریستم٬ گریستم٬ گریستم٬ گریستم٬ گریستم٬ گریستم٬ گریستم٬ گریستم ....
میدانی همسایه ... باز امشب بیتو بودن را گریستم .


mohreh  ||  2:37 AM



٭ همسایه ... همسایه ... همسایه ...

کاش میدانستی چه دردی در این صدا زدن‌ها نهفته . کاش می‌دیدی تمام اشتیاق و حسرتی که در پشت خیسی چشمانم مات و مبهم به زنجیر کشیده شده .

همسایه ... همسایه ...
داغی اشکهایم گرمی نگاهت را بر گونه‌هایم حمل میکنند. دلم تنگ است . دلم برایت تنگ است . دلم برای با تو بودن تنگ است . میدانی ... دلم برای حرف هایت٬ درددل هایت٬ برای نوازش‌هایت ... دلم بدجوری برایت تنگ شده ...
اشتیاقی تلخ تمام وجودم را در بر گرفته ...

همسایه ... میدانی ... سرانجام ما زیر باران شهرمان با هم قدم نزدیم ... میدانی ... زیر باران شهرمان ...



mohreh  ||  2:37 AM



٭

با آنهمه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه‌ی من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی ...
هر بار دیر بود !!


mohreh  ||  2:25 AM



٭

و تو خواهی رفت و تا ابد٬ نیستی‌ات در مقابلم جلوه خواهد کرد. اما اینرا بدان که در اعماق دل یک بیدل تا ابد هستی و هستی ...
تو خواهی رفت و بالاخره زمانِ خداحافظی فرا خواهد رسید و من نمی‌دانم آنگاه که موسیقی گامهایت که هر لحظه آرام و آرامتر خواهد شد و تو دور و دور تر٬ اشکهایم را مجبور به رقص در نگاه زلال عشق خواهی کرد و یا مرا وادار به شکر ! شکر ز سکری که تو نوازشگر آن بودی و هم تو آغاز و پایانش. شکر ز آتش شوقی که تو بر دلم زدی که هیچگاه خاموش نخواهد شد ٬ که هیچگاه سرد نخواهد شد . آری من مطمئنم که این شوق پایان یافتنی نیست که سراپا آغاز است و آغاز است و آغاز ...


mohreh  ||  12:34 PM



٭

و ای کاش در می‌یافتی همان حسی را که در عمق نگاهم خفته‌ است ... حسی که بر برق نگاهم زنگار حسرت خواهد زد. همان لحظه‌ای که خود را برای بار دیگر مجبور به از خاطر بردن تو خواهم کرد ولی چه سود که تصویر بودنت همیشه و همیشه در پرده‌ی وجود پر از تو اَم مستور است. پوشیده و بیدار و همیشه بیدار و من می‌دانم که هیچگاه از مقابل خیره‌ نگاهم مخواهی رفت که تو بودن مرا از من گرفته‌ای ...

فقط یک لحظه بود٬ یک آن همان یک آن که تا ابدیت زمان پرکشید ٬ همان یک لحظه که جام وجودم را از عشق تو پر کردم و ذره ذره خود را زخود جدا کردم و در تو گنجاندم ... و چه حس زیبایی بود آنگاه . همان گاهی که می‌دانم هیچگاه نبود که همیشه بود٬ همه‌ی تاریخ و به اندازه‌ی تمام بودنها و به بلندی آخرین طاق آسمان و به اندازه‌ی تو ... خودم را زخود جدا کردم و به تو سپردم تا در آغوش گرم نفسهایت بسایم تا در اوج نیستی خود و پیوستن به تو بیاسایم که فقط تو بودی و تو و تو ...


mohreh  ||  12:08 AM



٭

تو خواهی رفت و چه نزدیک است آنروز. همان هنگامه‌ای که چشمهایم در جای‌جای هر سو به دنبال تو خواهد گشت و هیچ نخواهد یافت٬ و چه سخت است آنروز ... همانروزی که برای بار دیگر خواهم فهمید که تو برایم سرابی هستی٬ در آغاز آرزو بودی و کنون خاطره. خاطره‌ای شیرین٬ سرابی همیشه شیرین٬ همیشه پایدار٬ همیشه جاوید ...


mohreh  ||  12:50 AM



٭
همسایه ... همسایه ... همسایه ...

« با ما به از آن باش که با خلق جهانی ... »


mohreh  ||  12:14 AM



٭
... و مرا یاد کن ...
... و مرا صدا کن
که صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه‌ی آن نگاه عجیبی است٬
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

و من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد ...
.
.
.
... و خاصیت عشق اینست ...


mohreh  ||  11:32 AM



٭ من چه دلتنگم امشب ...

همسایه اشک امانم را بریده ٬ گلویم میسوزد از بغض ...

همسایه ... همسایه ... همسایه ...

دلم هوای سکوتت را کرده است٬ کرشمه‌ی نگریستنت را ٬ اشتیاق بوسیدنت را ...

... چه ملیح است نوازش سر انگشتانت. آری تو مرا لمس می کنی. سنگینی دستانت را حس میکنم. نمیدانی چه شوقی درونم هست. بمان من میخواهم از پله وجودت پرواز کنم . انگشتان مهتابی ات را خواهم گرفت و خود را به تو خواهم رساند. آه که چه لذتی سکرآور در پس این خیال خفته است. میبینی خلسه عشقت با من چه کرده؟! آری می آیم. این را حس میکنم. خودمم! همه وجودم است. تمامم است! دارد می آید ، می خواهد تو را در بر بگیرد. بمان! احساس میکنم بلند شده ام ، ز عمق خود جدا شده ام. بمان ... همسایه با من بمان ...


mohreh  ||  12:08 AM



٭

سرگشته و برهنه و بیخانمان چو باد
آن شب رمید قلب من از سینه و فتاد
زار و علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سبیدی که آن طرف
در بیکران دور
افتاده بود ساکت و خاموش روی گور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
در سایه ی سکوت رُزی بیر و سوگوار

بیتاب و ناتوان و پریشان و بیقرار
بر سر زدم گریستم از دست روزگار
گفتم که تورا به خدا ! سایبان پیر
با من بگو بگو که خفته در این گور مرگبار؟
کز درد تلخ مرگ وی این قلب اشکبار
خود را در این شب تنها و تار کشت
پیر خمیده پشت
جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟

یک قطره خون چکید به دامانم از درخت
چون جرعه ای شراب غم از دیدگان مست
فریاد برکشید که ای مرد تیره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته ست هر چه هست ...

بر سنگ سخت گور     از بیکران دور
با جوهر سرشک      دستی نوشته بود:
«آرامگاه عشق"



mohreh  ||  11:29 PM



٭

اشكی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله‌ی تلخی زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه: دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آرزده خبر هم،
نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بی‌تو اما، به چه حالی ...
من از آن كوچه گذشتم!



mohreh  ||  2:10 AM



٭
همسایه روی از من مگیر. بگذار گذر باد را در موهایت به تماشا نشینم که من موهایت را همیشه اینگونه دوست داشتم. دمی آرام گیر که چشم‌هایم با چشم‌های تو سخن‌ها دارد. دلم هوای سکوت کرده است. سکوتی سرشار از ناگفته‌ها٬ سکوتی با آهنگ یوسف٬ بوی پیراهن یوسف ...

همسایه آرام باش ... نمیبینی که دلتنگم ؟!! صدای گریستنم را نمیشنوی ؟!! اندوه سنگین چشمانم را نمیبینی ؟!! همسایه ... بر من خرده مگیر که هر چه میکنم برای آنست که تو نبینی٬ که تو نشنوی٬ که تو نفهمی احساسم را و اندوهم را٬ و دلتنگیم را. چه که میدانم اگر تو میشنیدی٬ اگر تو میدیدی٬ اگر تو میدانستی ... من تو را در قفس نمی‌خواهم ... تو آسمان بهتری از من برای پرواز خواهی یافت ... من اگر تو را دوست میدارم٬ تو را برای خویشتنت دوست میدارم نه برای خویشتنم.

میدانم٬ میدانم٬ میدانم ... تو نمیفهمی٬ درک نمی‌کنی ٬ ولی باور کن عقلم سرجایش است هنوز ... میدانم چه می‌گویم ... می‌دانم دوستت دارم ... می‌دانم تو را آزاد دوست میدارم ... پرواز پرنده را در آسمان دوست میدارم ... گل‌های باغچمان را روی شاخه‌هاشان دوست می‌دارم ... و تو را برای خودت و آنگونه که هستی ... می‌دانم بدون من خوشبخت‌تر خواهی زیست ... به یاد میاوری ؟!! چه زیبا اشاره ای بود که تو نمیفهمیدی ... « هميشه مسؤوليتی در زندگيشان هست که نگذارد به عشقشان برسن » ... همسایه ... حرفهای زیادی در زیر گلویم خورده شدند ... چه سکوت سنگینی دارم من و چه انبوه حرفهایی که هر روز فرو میخورم ... تو همیشه شنیدن قصه را دوست داشتی نه ؟!!

پر از حرفم و خاموش ... یه قصه و فراموش ...

همسایه ... امشب تا صبح بغض گلویم را خواهد جوید .


mohreh  ||  1:56 AM



٭
من خوب می دانم که زندگی يکسره صحنه‌ی بازی ست ،
خوب می دانم .
اما بدان
که همه برای بازی های حقير آفريده نشده اند ...
به ياد داشته باش
که روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمی گردند .
به زمان بينديش
و به شبيخون ظالمانه‌ی زمان .
زمستانی طولانی و سخت در پيش خواهيم داشت
زمستانی که از ياد نخواهد رفت ...
ديگر چه می توانم گفت ،
جز اينکه
لباس های زمستانی ات را فراموش نکن .
.
.
.
همسایه ... زمستانی که خواهد آمد من در کنار تو نخواهم بود.



mohreh  ||  2:34 PM



٭

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر٬ سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای٬ این شب چقدر تاریک است !


mohreh  ||  1:26 AM



٭
همسایه کاش می‌دانستی ...
کاش می‌دانستی ...
کاش می‌دانستی ...
.
.
.
دوستت دارم !
دوستت دارم نه چنان دیوانه‌وار که تمام عشقم در یک حضور خلاصه شود٬
نه چنان مقدس که مهرت را به سعادت دیگری بپسندم٬
نه چنان ساده که هیچ نفهمم ...

می‌دانم دوستت دارم ... آنچنانکه میباید ... آنچنانکه به یاد تو میخوابم٬ و به یاد تو می‌گریم و به آرزوی خوب زیستن تو٬ تو را به دیگری میبخشم.

دوستت دارم همانگونه که گل های حیاطمان را دوست می‌دارم ... ولی هرگز آنها را نخواهم چید که لبخند گل به زیستنش روی شاخه زیباست ...

همساه کاش میفهمیدی ...

افسوس.


mohreh  ||  12:45 AM



٭
خاطره‌ها٬ خاطره‌ها٬ خاطره‌ها ...

روز ها می‌گذرند٬
خاطره‌ها می‌مانند.
خاطره‌ی آنهایی که روزی بودنشان با بودنمان آمیخته بود...

و اینک٬ اینروز ... !

و شاعر می‌گفت: « کاش میشد همیشه با هم بود ... »


mohreh  ||  12:25 AM



٭
کاش مثل آب مثل چشمه‌سار
گونه‌ی نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا می‌رویم
کاش این پرواز را باور کنیم ...


mohreh  ||  11:28 PM