«آشغانه ها»

اینجا:

٭ صفحه اصلي
٭ ايميل نويسنده
٭ موسیقی




٭ لوگوي وبلاگ

 

هم-سایه ها:

٭

گذشته‌ها:




کمک‌ها:



وبلاگهای دانشجویان







٭

و تو خواهی رفت و تا ابد٬ نیستی‌ات در مقابلم جلوه خواهد کرد. اما اینرا بدان که در اعماق دل یک بیدل تا ابد هستی و هستی ...
تو خواهی رفت و بالاخره زمانِ خداحافظی فرا خواهد رسید و من نمی‌دانم آنگاه که موسیقی گامهایت که هر لحظه آرام و آرامتر خواهد شد و تو دور و دور تر٬ اشکهایم را مجبور به رقص در نگاه زلال عشق خواهی کرد و یا مرا وادار به شکر ! شکر ز سکری که تو نوازشگر آن بودی و هم تو آغاز و پایانش. شکر ز آتش شوقی که تو بر دلم زدی که هیچگاه خاموش نخواهد شد ٬ که هیچگاه سرد نخواهد شد . آری من مطمئنم که این شوق پایان یافتنی نیست که سراپا آغاز است و آغاز است و آغاز ...


mohreh  ||  12:34 PM



٭

و ای کاش در می‌یافتی همان حسی را که در عمق نگاهم خفته‌ است ... حسی که بر برق نگاهم زنگار حسرت خواهد زد. همان لحظه‌ای که خود را برای بار دیگر مجبور به از خاطر بردن تو خواهم کرد ولی چه سود که تصویر بودنت همیشه و همیشه در پرده‌ی وجود پر از تو اَم مستور است. پوشیده و بیدار و همیشه بیدار و من می‌دانم که هیچگاه از مقابل خیره‌ نگاهم مخواهی رفت که تو بودن مرا از من گرفته‌ای ...

فقط یک لحظه بود٬ یک آن همان یک آن که تا ابدیت زمان پرکشید ٬ همان یک لحظه که جام وجودم را از عشق تو پر کردم و ذره ذره خود را زخود جدا کردم و در تو گنجاندم ... و چه حس زیبایی بود آنگاه . همان گاهی که می‌دانم هیچگاه نبود که همیشه بود٬ همه‌ی تاریخ و به اندازه‌ی تمام بودنها و به بلندی آخرین طاق آسمان و به اندازه‌ی تو ... خودم را زخود جدا کردم و به تو سپردم تا در آغوش گرم نفسهایت بسایم تا در اوج نیستی خود و پیوستن به تو بیاسایم که فقط تو بودی و تو و تو ...


mohreh  ||  12:08 AM



٭

تو خواهی رفت و چه نزدیک است آنروز. همان هنگامه‌ای که چشمهایم در جای‌جای هر سو به دنبال تو خواهد گشت و هیچ نخواهد یافت٬ و چه سخت است آنروز ... همانروزی که برای بار دیگر خواهم فهمید که تو برایم سرابی هستی٬ در آغاز آرزو بودی و کنون خاطره. خاطره‌ای شیرین٬ سرابی همیشه شیرین٬ همیشه پایدار٬ همیشه جاوید ...


mohreh  ||  12:50 AM



٭
همسایه ... همسایه ... همسایه ...

« با ما به از آن باش که با خلق جهانی ... »


mohreh  ||  12:14 AM



٭
... و مرا یاد کن ...
... و مرا صدا کن
که صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه‌ی آن نگاه عجیبی است٬
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

و من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد ...
.
.
.
... و خاصیت عشق اینست ...


mohreh  ||  11:32 AM



٭ من چه دلتنگم امشب ...

همسایه اشک امانم را بریده ٬ گلویم میسوزد از بغض ...

همسایه ... همسایه ... همسایه ...

دلم هوای سکوتت را کرده است٬ کرشمه‌ی نگریستنت را ٬ اشتیاق بوسیدنت را ...

... چه ملیح است نوازش سر انگشتانت. آری تو مرا لمس می کنی. سنگینی دستانت را حس میکنم. نمیدانی چه شوقی درونم هست. بمان من میخواهم از پله وجودت پرواز کنم . انگشتان مهتابی ات را خواهم گرفت و خود را به تو خواهم رساند. آه که چه لذتی سکرآور در پس این خیال خفته است. میبینی خلسه عشقت با من چه کرده؟! آری می آیم. این را حس میکنم. خودمم! همه وجودم است. تمامم است! دارد می آید ، می خواهد تو را در بر بگیرد. بمان! احساس میکنم بلند شده ام ، ز عمق خود جدا شده ام. بمان ... همسایه با من بمان ...


mohreh  ||  12:08 AM



٭

سرگشته و برهنه و بیخانمان چو باد
آن شب رمید قلب من از سینه و فتاد
زار و علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سبیدی که آن طرف
در بیکران دور
افتاده بود ساکت و خاموش روی گور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
در سایه ی سکوت رُزی بیر و سوگوار

بیتاب و ناتوان و پریشان و بیقرار
بر سر زدم گریستم از دست روزگار
گفتم که تورا به خدا ! سایبان پیر
با من بگو بگو که خفته در این گور مرگبار؟
کز درد تلخ مرگ وی این قلب اشکبار
خود را در این شب تنها و تار کشت
پیر خمیده پشت
جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟

یک قطره خون چکید به دامانم از درخت
چون جرعه ای شراب غم از دیدگان مست
فریاد برکشید که ای مرد تیره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته ست هر چه هست ...

بر سنگ سخت گور     از بیکران دور
با جوهر سرشک      دستی نوشته بود:
«آرامگاه عشق"



mohreh  ||  11:29 PM



٭

اشكی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، ناله‌ی تلخی زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه: دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آرزده خبر هم،
نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بی‌تو اما، به چه حالی ...
من از آن كوچه گذشتم!



mohreh  ||  2:10 AM



٭
همسایه روی از من مگیر. بگذار گذر باد را در موهایت به تماشا نشینم که من موهایت را همیشه اینگونه دوست داشتم. دمی آرام گیر که چشم‌هایم با چشم‌های تو سخن‌ها دارد. دلم هوای سکوت کرده است. سکوتی سرشار از ناگفته‌ها٬ سکوتی با آهنگ یوسف٬ بوی پیراهن یوسف ...

همسایه آرام باش ... نمیبینی که دلتنگم ؟!! صدای گریستنم را نمیشنوی ؟!! اندوه سنگین چشمانم را نمیبینی ؟!! همسایه ... بر من خرده مگیر که هر چه میکنم برای آنست که تو نبینی٬ که تو نشنوی٬ که تو نفهمی احساسم را و اندوهم را٬ و دلتنگیم را. چه که میدانم اگر تو میشنیدی٬ اگر تو میدیدی٬ اگر تو میدانستی ... من تو را در قفس نمی‌خواهم ... تو آسمان بهتری از من برای پرواز خواهی یافت ... من اگر تو را دوست میدارم٬ تو را برای خویشتنت دوست میدارم نه برای خویشتنم.

میدانم٬ میدانم٬ میدانم ... تو نمیفهمی٬ درک نمی‌کنی ٬ ولی باور کن عقلم سرجایش است هنوز ... میدانم چه می‌گویم ... می‌دانم دوستت دارم ... می‌دانم تو را آزاد دوست میدارم ... پرواز پرنده را در آسمان دوست میدارم ... گل‌های باغچمان را روی شاخه‌هاشان دوست می‌دارم ... و تو را برای خودت و آنگونه که هستی ... می‌دانم بدون من خوشبخت‌تر خواهی زیست ... به یاد میاوری ؟!! چه زیبا اشاره ای بود که تو نمیفهمیدی ... « هميشه مسؤوليتی در زندگيشان هست که نگذارد به عشقشان برسن » ... همسایه ... حرفهای زیادی در زیر گلویم خورده شدند ... چه سکوت سنگینی دارم من و چه انبوه حرفهایی که هر روز فرو میخورم ... تو همیشه شنیدن قصه را دوست داشتی نه ؟!!

پر از حرفم و خاموش ... یه قصه و فراموش ...

همسایه ... امشب تا صبح بغض گلویم را خواهد جوید .


mohreh  ||  1:56 AM



٭
من خوب می دانم که زندگی يکسره صحنه‌ی بازی ست ،
خوب می دانم .
اما بدان
که همه برای بازی های حقير آفريده نشده اند ...
به ياد داشته باش
که روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمی گردند .
به زمان بينديش
و به شبيخون ظالمانه‌ی زمان .
زمستانی طولانی و سخت در پيش خواهيم داشت
زمستانی که از ياد نخواهد رفت ...
ديگر چه می توانم گفت ،
جز اينکه
لباس های زمستانی ات را فراموش نکن .
.
.
.
همسایه ... زمستانی که خواهد آمد من در کنار تو نخواهم بود.



mohreh  ||  2:34 PM



٭

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر٬ سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای٬ این شب چقدر تاریک است !


mohreh  ||  1:26 AM



٭
همسایه کاش می‌دانستی ...
کاش می‌دانستی ...
کاش می‌دانستی ...
.
.
.
دوستت دارم !
دوستت دارم نه چنان دیوانه‌وار که تمام عشقم در یک حضور خلاصه شود٬
نه چنان مقدس که مهرت را به سعادت دیگری بپسندم٬
نه چنان ساده که هیچ نفهمم ...

می‌دانم دوستت دارم ... آنچنانکه میباید ... آنچنانکه به یاد تو میخوابم٬ و به یاد تو می‌گریم و به آرزوی خوب زیستن تو٬ تو را به دیگری میبخشم.

دوستت دارم همانگونه که گل های حیاطمان را دوست می‌دارم ... ولی هرگز آنها را نخواهم چید که لبخند گل به زیستنش روی شاخه زیباست ...

همساه کاش میفهمیدی ...

افسوس.


mohreh  ||  12:45 AM



٭
خاطره‌ها٬ خاطره‌ها٬ خاطره‌ها ...

روز ها می‌گذرند٬
خاطره‌ها می‌مانند.
خاطره‌ی آنهایی که روزی بودنشان با بودنمان آمیخته بود...

و اینک٬ اینروز ... !

و شاعر می‌گفت: « کاش میشد همیشه با هم بود ... »


mohreh  ||  12:25 AM



٭
کاش مثل آب مثل چشمه‌سار
گونه‌ی نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا می‌رویم
کاش این پرواز را باور کنیم ...


mohreh  ||  11:28 PM